
"در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!" ...
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز اسفندگان (سپندارمزگان) نام داشته است.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
و من، غرق روياي شيرين دوست داشتنها
با هم بودنها
آسمان دلم پر ستاره بود
ماه در کنارم آرميده بود
به هر کجا که مي نگريستم
روشنايي بود و نور
تلاءلو مهتاب
آه روياي قشنگ با تو بودن
در سپيده دم بيداري
شب آرام
در کنار بسترم خوابيده بود
در سال 1373 با كمي دقت دومين كار خود را ارائه كرد به نام بال پرواز كه بعد از آن كاست نظر عموم نسبت به كارهاي او جلب شد و او با شوق بيشتري به كسب تجربه و اطلاعات گام به جلو بر مي داشت بنا به دلايلي در سال 1374 به طور موقت دست از كارهاي هنري برداشت و شايد همان مدت براي او مدت زمان پر باري بود و اواخر سال 1374 بود كه با ارائه كاستي تحت نام كلاغ غارغاري شروع دوباره اما تا حدودي قوي تر از قبل را تجربه كرد. علاقه زياد او به هنرمنداني چون استاد چشم آذر و بيات باعث شد تا به كارهاي ايشان و بزرگاني ديگر توجه خاص داشته باشد. و كارهاي او تحت شعاع آنها قرار گرفت.
البته او در زمينه شعر و ادبيات فعاليت دارد و ارادت او به شاعراني چون اخوان ثالث - حافظ - مولانا - سهراب سپهري - شاملو و ماگوت بيگل باعث شد ذهنيت فكري آنها را در راه خود نورپردازي كند . البته لازم به ذكر است كه 95% كارهاي او با كلامهاي خود اوست.
در سال 1375 كاست گل لاله را ارائه داد كه به نوعي با كارهاي قبلي او تفاوت داشت .
او سير نسبتا سعودي را دنبال كرد به طوري كه در سال 1376 بندرقديم 1377 مستانه و ديوانه در سال 1378 روياي شيرين و ده ثانيه را با هم در يك سال ارائه داد.
سال 1379 سال آرامش و كسب تجربه بود و پربار . يك حادثه زيبا در روياهاي او لحظه ها را برايش سرشار كرده بود تا اينكه در سال 1380 كاست عاشقم من را كه با گيتار اجرا شد را به بازار ارائه داد كه مورد استقبال خاصي قرار گرفت . البته اين كاست قبل از اينكه ويرايش شود به بازار رفت كه در مورد آن جاي بحثي طولاني است
آن حادثه زيبا و رويايي نگاه تازه او به عشق و عاشق شدن بود و ديدن زشتيها را با نگاه ديگر. او مدت 8 سال پيراهين مشكي به تن داشت و همه مردم او را مشكي پوش مي شناختند تا اينكه در سال 1381 كاست حكايت مشكي پوش را به مردمي تقديم
كرد كه سالها او را با مهرشان به اوج سوق مي دادند.
حكايت مشكي پوش آغازي است براي حركتي ار نوع مشكي پوش براي دنيا زيبا كه مشكي هم در آن زيبايي جاي خاصي دارد رضا صادقي با همسفري آهنين به نام عصا به سوي دنياي سبز فردا به پيش مي رود شايد خود اوهم مي داند كه مانده تا برف زمين آب شود اما او با گرمي كه از جنوب به ارث برده ابن برف ها را آب خواهد كرد.
گرچه نتوانسته تا كنون به طور گسترده به ارائه كارهاي خود بپردازد اما روزي همه دنيا صداي مشكي پوش را خواهند شنيدو همه خواهند دانست كه:
مشكي پوش مثل سنگه با غصه هاش مي جنگه
در پايان بازم مي گيم ما به هر حال مي پريم بي چشم و دل بي پرو بال
ما به مشکي دل خوشيم دو رنگي هارو بي خيال
2-اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده!
3-يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه
4-يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده ميشه بعد با 3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ميکنه اما تا کنون دختري که 3 تا مشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون!!!
5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!
6-دخترا مي خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهايت سر خودشون کلاه ميره ولي پسرا مي خوان سر هر موجود زنده اي که ميبينن کلاه بزارن و در نهايت موفق ميشن
7-اگر به يه دختر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر خوبي و عاشقت ميشه اما اگر به يه پسر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر بي جنبه و جوات هستي دست به هر کاري ميزنه تا از شرت خلاص شه!
8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.
9-دخترا با اينکه بيشتر از پسرا قوانين راهنمايي و رانندگي رو رعايت ميکنن اما خيلي بيشتر از پسرا تصادف ميکنن و در هر تصادف رد پاي يک دختر به چشم مي خوره.
10-دخترا فکر مي کنن بهترين راه براي بهترين راه براي داشتن يک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگويي هستش ولي پسرا مطمئن هستند بهترين راه دروغگويي و گرفتن سوتي از طرف مقابله!
11-دختر ها از درس و مدرسه بيزارند ولي پسر ها از درس و مدرسه فراري هستند!
12- پسر ها به هم حسودي نمي کنن اما دخترا به هم حسودي مي کنن.
13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعي مي کنيد با اون دختر آشنا بشيد ولي اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم مي خوريد! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نيست کنيد.
14-دختر ها زير بار حرف زور ميرن اما پسر ها خودشون حرف زور ميزنن
۱۵- شرمنده . شماره ۱۵ خیلی ..........هست و اگه بنویسم وب فیلتر میشه !
16-اگر يک دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه اما پسر ها در يک چمع فقط سوتي ميدن!
17-يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده ميشه اما يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون يکي دوست دخترش صحبت ميکنه.
18-پسر ها ميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين ازش متنفرن ولي دختر ها نميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين طرفدارشن!
19-يک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه ديگه با هيچ پسري دوست نميشه اما يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر ديگه دوست ميشه!
20-يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده ميگه:ساعت 7.اما يه پسر اگر يه دختر ازش ساعت بپرسه ميگه :ساعت 7 و 2 دقيقه و 24 ثانيه,اينم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!
21-اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه , پسره فکر مي کنه که خيلي خوش تيپه ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم و رو هستش!
22-دختر ترشيده ميشه اما پسر نه!!!!
23- بعد از خوندن اين مطلب پسرا اول 2 دقيقه فکر ميکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقيقه نمي فهمند مي زنن زير خنده و ميگن خيلي باهال بود اما دخترا بعد از خوندن اين مطلب 2 ساعت حرص مي خورن و فکر ميکنن به شخصيت دختراي ايروني توهين شده و در نهايت چون مفهوم اين مطلب رو نفهميدن به نويسنده اش ميل ميزنن و فحش ميدن!!!
جنس: دختر
مکان: شمال اورگان، غرب ولايات المتحده
سن: بين بيست تا بيست و پنج
تحصيلات: فوق ليسانس رشته زيست شناسي، ليسانس بيوشيمي، دانشجوي دکتراي ميکروبيولوژي
موضوع پايان نامه: تاثير ميکرو ارگانيک هاي هوازي در محافظت گياهان شاخه کريپتوناموس در برابر گرمايش جهاني
يک صحنه در حال فعاليت: دراز کشيده روي سينه، پاها باز … در حال فيلمبرداري از تغييرات سبزينه يک گياه 4.5 سانتي متري در اراضي حفاظت شده نوادا… به مدت 7 ساعت.
فعاليت هاي اجتماعي: عضو انجمن طرفدارن محيط زيست دختر زير سي سال غرب آمريکا، عضو گروه حاميان طبيعت وحش اورگان، سخنران اجلاس ماهيانه گروه دانشجويان حافظ محيط زيست، عضو انجمن فارغ التحصيلان ارشد زير سي سال، صاحب سايت اجتماعي "فمينيست هاي مذکر گرا" ، شعار نويس گردهمايي هاي بزرگ کاليفرنيا….
آخرين باري که يک مجله مد را ورق زد: سه سال پيش…وقتي که در اتاق انتظار دفتر يک وکيل زن نشسته بود.
نوع لباس: شلوار جين..کفش کوهنوردي..تي شرت سفيد با نوشته Peace Now
نوع آرايش: ترم سوم دانشگاه فهميد مانيکور پديکور چيست!!
قد: مايکل جکسون منهاي 20 سانت
تاثير وزني: روي کاپوت بيفتد موتور پايين مي آيد
تعداد اس ام اس دريافتي: روزي سه تا
موضوع قالب اس ام اس: "رسيدي خونه عزيزم؟"
موضوع جالب روي دست: موي بلند در ناحيه ساعد
موسيقي مورد علاقه: کانتري
بيماري يا نارسايي: عطسه زياد موقع طلوع آفتاب
محتويات داخل کوله: دستمال کاغذي، گوشي موبايل بلک بري، لپ تاپ، دفتر يادداشت، عينک دودي، دو سه تا خودکار، يک هندبوک رفرنس گياه شناسي.. بليط مترو
ايران :
جنس: دختر
مکان: شمال غرب تهران، ايران
سن: بين بيست تا بيست و پنج
تحصيلات: فوق ديپلم برق شاخه الکترونيک ، دانشجوي ليسانس کامپيوتر شاخه نرم افزار
موضع پايان نامه: تاثير زبان برنامه نويسي C پلاس پلاس بر روابط دختر و پسر
يک صحنه در حال فعاليت: دراز کشيده به پشت روي تخت، با خودکار اشعار ترانه جديد امينم روي ساعد دست نوشته مي شود.
فعاليت هاي اجتماعي: تجمع در يک 206 با همکلاسي ها و کل کل دست فرمان با پسري که تويوتا کمري دارد.
آخرين باري که يک مجله مد را ورق زد: ديشب، ساعت دوازده و نيم…. در خانه دانشجويي دوستان و همين الان
نوع لباس: شلوار پلنگي گشاد، تي شرت مشکي با عکس "50 سنت" ، کتاني به سايز 52
نوع آرايش:
لب : بريتني
مو: کامرون دياز
تتو ابرو: آنجلينا جولي
سايه: شقايق فراهاني
سينه: رنه زوئلنگر
قد: يک چهار پايه + 20 سانت
تاثير وزني: روي کاپوت ماشين بيفتد…. دوباره بر مي گردد بالا !
تعداد اس ام اس دريافتي: روزي 167 تا
موضوع قالب اس ام اس: جغرافيا،فمينيسم، حکومت، لباس، جک، جواهر شناسي، عشق، روابط زن و شوهر، شب، ،سلامت جسمي روحي و کلمات قصار آنتوني رابينز
موضوع جالب روي دست: جاي تيغ روي مچ
موسيقي مورد علاقه: هيوي متال
بيماري يا نارسايي: سوء تغذيه، ميگرن مزمن، افسردگي شديد، زخم معده، پوکي استخوان، ريزش مو، عرق کف دست، پرخاشگري
محتويات داخل کوله: کبريت، چاقو، ام پي تري پلير، گيم دستي پلي استيشن، لاک ناخن، استون، رژ، جزوه دانشگاه،مهره مار، يک اتود، سي دي آهنگ هاي رضا پيشرو و زدبازي، يک بسته اولترا لايت
--------------------------
هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم.
--------------------------
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.
----------------------
چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم . نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم. يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت
------------------
ساقيا پيمانه ايرا لبريز کن هر چه دا ري در دهان سرريز کن ساقيامي ده که مدهوشم کند بي خبر از حال و بيهوشم کند ساقيا درد من را درمان نما جرعه اي مي در دل ودر جان نما ساقيا محتاج درمان توام در سراي دل نگهبان توام ساقيا درمان دردم دست توست اين دل بشکسته ام درشصت توست
---------------------
يه مرد احمق به يه زن ميگه ساکت باش اما يک مرد دانا به يه زن ميگه نمي دوني وقتي لبهات بسته اند چقدر خوشکل ميشي
-----------------------
در دفتر يادبود دوستان بر روي درختان كهنسال بر روي شنهاي ساحلي نوشتم دوستت دارم ، اما دفتر ياد بود دستان پاره شد، باد درختان كهنسال را شكست ، امواج شنهاي ساحل را شست و برد اما ! هيچ چيز نتوانست ياد تو را از صحنه ي قلبم پاك كند ....
---------------------------
هيچ گاه ويتريني نداشته ام
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دوره گرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهاي شهر
عشق مرا مي شناسند

اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر .
حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.
ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد:
* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي سوزد.
* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه ها را به هم گره زده اند و ازپنجره ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي گذرد مي آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي كنند. پليس به طرف او مي آيد و چند روز بعد به پسرك مي گويد ما اصلا شما را نديده بوديم.
* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي شوند نه كك اين ميگزه نه اون.
* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشسته اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم).
* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي سوزه و براي آنها سوپ مياره.
پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي كنند كه اينها ديگه آدم شده اند و با تعارف سوپ را مي گيرند. غافل از اينكه پسرها...
حقيقت اصلي دانشگاه اينه !!!!!!
به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد
برخلاف نظر خيليها که می گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست
اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دسته بندي مي كنيم
کسی که در عشقش شکست خورده
کسی که ور شکست شده
کسی که قاط زده (مثه من)
کسی که از زندگی خير نديده
کسی که بدجوری روش فشار اومده
کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه
و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده
افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه
شما جزو كداميك از دسته هاي بالا هستيد؟
اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد
حالا فرض می کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل مي كنه و عزمشو برای خودکش جزم مي كنه. به دور برش نگاه مي كنه و اين وسايل رو مي بينه
طناب
سيخ کباب
کبريت آغشته به بنزين
قرض دياز پام
آمپول هوای تهران
دندون مصنوعی حاج خانمشون
لوله گاز
پاکت نايلون
چاقوی ميوه بری
نخ کاموايي
سوزن لحاف دوزی
تيغ ريش تراشی مصرف شده
مرگ موش
خب... براي شروع بد نيست
ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه
فرض کنيد درب اتاق شما رو می شکنن و شما رو در حالتی پيدا می کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب می خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه
نه... خودتون جای تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمی خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمی ده؟
قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتنی تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه
با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزی... و خفه گی با گاز رو خط بگيريد
يه بنده خدايي از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره
ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد
فقط بدی کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشی ترحم کسی رو بر می انگيزه؟
يا اونايي که روی سرشون نايلون می کشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب می بندن و يا اونايي که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له می شن... اينا همشون ديوونه ان
خودکشی ايده آل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و باشه
ژاپونی ها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه فرو می کنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس می کنيد که توی سينه تون آب جوش داره قل مي زنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتما می ميريد
در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نميريد
اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد
يه موضوع مهم توی خودکشي، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو مي کشن، وسط يا آخر کار پشيمون می شن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويي برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله می کنه و فرو می کنه توی حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون مي شه و اين درحاليه که داره خفه می شه... يارو می دوه بيرون و از شدت عجله از روی پله های آپارتمان پرت می شه پايين و می ميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگي
نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولانی باشه
مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول می کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد
يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا
پس عاقلانه تر رفتار کنيد
تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد
زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش
مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد
بهترين لباستونو تنتون کنيد
حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد
خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد
موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه
لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه
يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه
اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست
رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد
يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد
دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه
برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما
قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد
قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره
بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشي
اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و رويايي تر به نظر مياد و اشک آور تره
در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه
قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه
خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد
حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی
برای جنس نرينه
«استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد
تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو
خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو
هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد
يک ساعت بعد... شما مرديد
خدا رحمتتون کنه
برای جنس مادينه
« سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد
بريد زير پتو
اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه
حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه ميره
خواهش می کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد
مرسی
توی جهنم می بينمتون
يه جور خودکشی که بيشتر بين شکمو ها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره چون حداقل گشنه نميميری! و خوبی مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمی رسی و معمولا زنده می مونی. نمونه اش اينكه: يه بنده خدايي که با سی تا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بری ها به هوای اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد وديد: ای دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو می جوه. زنده بگوری خداييش وحشتناکه
به اين مي گن نامه عشقولانه !
1- محبت شديدي که صادقانه به تو ابراز ميکردم
2-دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو
3- روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم
4- به پستي و دورويي تو بيشتر پي ميبرم و
5-اين احساس در قلب من قوت ميگيرد که بالاخره روزي بايد
6- از هم جدا شويم و ديگر من به هيچ وجه مايل نيستم که
7- شريک زندگي تو باشم و اگرچه عمر دوستي ما همچون عمر گلهاي بهار کوتاه بود اما
8- توانستم به طبيعت پست و فرومايه تو پي ببرم و
9- بسياري از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم
10- اين خودخواهي ، حسادت و تنگ نظري تو را هيچ کس نميتواند تحمل کند و با اين
وضع
11- اگر ازدواج ما سر بگيرد ، تمام عمر را
12- به پشيماني و ندامت خواهيم گذراند . بنابراين با جدايي ازهم
13-خوشبخت خواهيم بود و اين را هم بدان که
14- از زدن اين حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش
15- اين مطالب را از روي عمق احساسم مينويسم و چقدر برايم ناراحت کننده است اگر
16- باز بخواهي در صدد دوستي با من برآيي . بنابراين از تو ميخواهم که
17- جواب مرا ندهي . چون حرفهاي تو تمامش
18- دروغ و تظاهر است و به هيچ وجه نميتوان گفت که داراي کمترين
19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همين سبب تصميم گرفتم براي هميشه
20- تو و يادگار تلخ عشقت را فراموش کنم و نمتوانم قانع شوم که
21- تو را دوست داشته باشم و شريک زندگي تو باشم .
و در آخر اگر مي خواهي ميزان علاقه مرا به خودت بفهمي از مطالب بالا فقط شماره هاي فرد را بخوان
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم
از: سیمین بهبهانی
شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت
تو يادت نيست آنجا اولش بود
همان جايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت
تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم
تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت
شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان
همه با هم سلامت مي رسانند
هواي آسمان ديده ابري ست
هواي كوچه غرق رد پايت
اگر مي ماندي و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت ميشد
و فكرش را بكن چه لذتي داشت
شكفتن روي باغ شانه هايت
كتاب زندگي يك قصه دارد
و تو آن ماجراي بي نظيري
و حالا قصه من غصه تست
وشايد غصه من ماجرايت
سفر كردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني كار من نيست
فقط لطفي كن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت
شبي پرسيدم از خود هستيم چيست
به جز اشك و نياز و ياد و تقدير
و حالا با صداقت مي نويسم
همين هايي كه من دارم فدايت
دعايت مي كنم خوشبخت باشي
تو هم تنها براي خود دعا كن
الهي گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعايت

1- در آنها شك ايجاد كنيد و هيچ گاه به طور قطعي نظر مثبت خود را به زبان نياوريد. مردها عاشق بازي هاي تعقيب و گريز هستند پس اين امتياز را به آنها بدهيد.
2- هر طوري شده ببينيد كه آيا او با خانم هاي ديگر به عنوان يك دوست ساده ارتباط برقرار مي كند يا خير. با اين كار شما متوجه مي شويد كه به زنها به عنوان شيئي براي برقراري رابطه جنسي نگاه مي كنند يا نه.
3- هيچگاه از مشروبات الكلي استفاده نكنيد. يكي از دوستان من در قرار ملاقاتش بسيار عصبي شده بود و بي رويه مشغول نوشيدن بود. هنگام برگشت آقا با ماشين مدل جديد خود او را به خانه مي رساند كه ناگهان حال خانم بد شد، اما او جرات نكرد به آقا بگويد تا ماشينش را نگه دارد و اصلا هم دلش نمي خواست كه ماشين جديد او را كثيف كند به همين دليل مجبور شد داخل كيف دستي اش...! لازم به گفتن نيست كه آنها ديگر هيچ گاه دوباره با هم قرار نگذاشتند.
4- اگر به هر شكلي شما را به ياد پدرتان مي انداختند، بهتر است هر طور شده از دستشان فرار كنيد.
5- اگر معيارهايتان را پايين بياوريد مي توانيد همين فردا ازدواج كنيد. اما ما به شما پيشنهاد مي كنيم كه اين كار را انجام ندهيد. به جاي اينكه وقت خودتان را بر روي ارتباطي كه دوامي ندارد صرف كنيد، بهتر است براي پيدا كردن مرد ايده آل خود منتظر بمانيد.
6- اگر با مردي برخورديد كه مي خواست از شما مراقبت كنيد، خيلي زود از او فرار كنيد! چون آخر كار شما مجبور مي شويد كه از او مراقبت كنيد.
7- انتقاد پذير نباشيد به ويژه در مورد مسائل مربوط به غذا. يك خانم حق دارد هر زمان هر غذايي كه دوست داشت بخورد.
8- ظاهر بين نباشيد. من خانم هايي را مي شناسم كه به اين دليل كه ظاهر آقا خوب نيست ( سرش خيلي بزرگ است) بوي خوبي نمي دهند (به تازگي حمام نكرده) و يا حتي درست نفس نمي كشند ( صداي تنفسشان بلند است) آنها را رد مي كنند و اصلا اجازه آشنايي بيشتر را به آنها نمي دهند.
9- از خودتان بازي در نياوريد. ( دروغ گفتن و كلك زدن) در روز ملاقات به اندازه كافي مشكل وجود دارد و ديگر جايي براي انجام چنين كارهايي باقي نمي ماند.
10- برقراري ارتباط جنسي را فقط به بعد از ازدواج محول كنيد.
11- لازم نيست در همان اولين ملاقات سفره دلتان را باز كنيد و در مورد تمام مسائل صحبت كنيد. به هر حال در قرارهاي ملاقات بعدي نيز بايد چيزي براي گفتن داشته باشيد.
12- خودتان را از مردهايي كه تصور مي كنند شخصيت هاي كارتوني زن داراي جاذبه جنسي مي باشند دور نگه داريد.
13- به جاي اينكه قيافه او را تحليل و بررسي كنيد، ببينيد كه آيا او مرد خوبي است و با شما رفتار خوبي دارد يا خير.
14- در يك زمان با بيش از يك مرد قرار ملاقات نگذاريد، هر چند هر دوي آنها از موضوع با خبر باشند. اين كار خسته كننده و اغتشاش آور است. شايد زماني فرا رسد كه بخواهيد از شر ديگران خلاص شويد و فقط با يكي از آنها ارتباط داشته باشيد.
15- شما در صورتي مي توانيد مرد ايده آل خود را پيدا كنيد كه كه بدانيد به دنبال چه هستيد و سپس در خودتان جسارت جستجو پيرامون اين امر را ايجاد كنيد.
16- اگر يك مرد را تنها بر اساس جاذبه هاي جنسي اش ارزيابي مي كنيد، متاسفانه هنوز به مرحله اي نرسيده ايد كه بتوانيد ارتباط خود را پيچيده تر كنيد.
17- اگر بخواهيد منتظر فردي بمانيد كه دوستش داريد، صرفا در حال تلف كردن وقت خود هستيد و خودتان را خسته مي كنيد. اگر واقعا از كسي خوشتان آمده خيلي راحت موضوع را با او در ميان بگذاريد.
18- ببينيد كه ايا لباس هايش را خودش مي شويد يا مادرش براي او اين كار را انجام مي دهد. يك مرد بايد متكي به خودش باشد.
19- اگر جذب او نشده ايد ( حالا او هر چقدر هم كه مي خواهد زيبا باشد) رابطه شما موفق نخواهد بود.
20- زماني مرد ايده آل خود را پيدا مي كنيد كه خودتان نيز خانم ايده آلي باشيد ( به اين معنا كه اعتماد به نفس داشته و از خودتان راضي باشيد)
21- نقش بازي نكنيد. من زماني عاشق نامزد فعلي ام شدم كه خيلي راحت جلو آمد و گفت : "سلام، چطوري؟" به همين سادگي و بدون هيچ آلايشي.
22- به دنبال مردهايي كه تنها از پول صحبت مي كنند نرويد. اين عمل معمولا نشانه اي از نا امني است.
23- در اولين قرار ملاقات به هيچ وجه در مورد ازدواج صحبت نكنيد.
24- زماني كه كنار يكديگر نشستيد به مردهاي ديگر توجه نكنيد و مطمئن شويد كه او نيز خانم هاي ديگر را زيرنظر نگرفته است!
25- چيزي را حدس نزنيد. با اين كار فقط ضربه مي خوريد. يكي دوبار بيرون رفتن به اين معنا نيست كه با كسي مچ شده ايد و در يك رابطه قرار داريد.
26- واقع گرا باشيد. مادرم هميشه به من مي گفت بايد با مردي ازدواج كنم كه قد بلند، خوش تيپ و موفق باشد. اما حقيقت اين است كه خود من قيافه بدي ندارم، قدم كوتاه است و جزء قشر متوسط جامعه هستم. من بايد واقع گرا باشم. زماني كه اينطور شد توانستم عشق حقيقيم را در زندگي پيدا كنم.
27- عشق بورزيد. زمانيكه از طرف مقابل خوشتان آمد مي توانيد با او شوخي كنيد، ارتباط مكرر چشمي برقرار كنيد و بازوانش را بگيريد. البته اين كار را بايد زيركانه انجام دهيد ( همه چيز را يكدفعه آشكار نكنيد) تا او تصور نكند كه شما دچار عقده هاي پنهان رواني هستيد.
28- وقتي نمي خواستيد در كنار او باقي بمانيد شروع كنيد به صحبت كردن در مورد مسائل خسته كننده مثل كامپيوتر. اين كار تاثير خاصي دارد.
29- قبل از اينكه بر سر قرار حاضر شويد دندانهايتان را مسواك كنيد. هيچ چيز انزجار آور تر از اين نيست كه هنگام خنديدن سبزي اسفناج لاي دندان هايتان گير كرده باشد.
30- قرار نگذاشتن خيلي بهتر از باختن در قرارهاي ملاقات است
آقايون يادتون باشه خانم ها چيكار ميكنند.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.
.jpg)
شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش / کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم / زفکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» / به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرند از آن درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت
پوستم مهتابيست
چشمهايم آبیست
پدرم دلاك است
سر طاسي دارد
لُنگ مياندازد
شامپو مصرف كرد
كلهاش هي كف كرد
و سپس مويش ريخت
و چه اندازه سرش براق است!
حرفهام دلاكيست
هدف من پاكيست
مينشيند لب سكو آرام
يك نفر با احساس
و تصور كرده، خوش پر و پاست!
كودكي را ديدم
ميدود در پي صابون و لگن
اي نهان در پسِ دَر
خشك آوردم، خشك!
مشتريهاي عزيز
لگن خاصرهتان سالم باد!
رخت ها را نكنيد
آبمان بند آمد !
2- مردی که به خاطر " پول " زن می گیرد، به نوکری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )
3- لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چینی )
4- زنی سعادتمند است که مطیع " شوهر" باشد. ( ضرب المثل یونانی )
5- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگلیسی )
6- زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگلیسی )
7- زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبه ی خرابه هم زندگی می کنند. ( ضرب المثل آلمانی )
8- داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت . ( ضرب المثل لهستانی )
9- دختر عاقل ، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. ( ضرب المثل ایتالیایی)
10-داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )
11- دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. ( ضرب المثل ایتالیایی )
12- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن . ( ضرب المثل آذربایجانی )
13- برا ی یافتن زن می ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی . ( ضرب المثل چینی )
14- تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن . ( ضرب المثل چینی )
15- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر. ( ضرب المثل اسپانیایی)
16- اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل ترکی )
17- ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)
18- ازدواج مثل یک هندوانه است که گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد. ( ضرب المثل اسپانیایی )
19- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی )
20- ازدواج کردن وازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانی است . ( سقراط )
21- ازدواج مثل اجرای یک نقشه جنگی است که اگر در آن فقط یک اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممکن خواهد بود. ( بورنز )
22- ازدواجی که به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود. ( رولاند )
23- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است . ( ناپلئون )
24- اگر کسی در انتخاب همسرش دقت نکند، دو نفر را بدبخت کرده است . ( محمد حجازی)
شنبه : همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد گفت : ببخشید
من که می دونم منظورش چی بود تازه ساعت 9:30 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه
بچه ها می گفتن اسمش مریمه
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
یک شنبه : امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم موقع تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن و می خندیدن تازه به من گفت آقا میشه شیشه پنجرتون رو ببندین من که می دونم منظورش چی بود اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم
دوشنبه : امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست من که می دونم منظورش چی بود حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه راستیتش منم از مینا بدم نمیآد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا فقط یکی از من پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست ؟
من که می دونم منظورش چیه ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود حتما استقلالیه وقتی که جریان رو به دوستم گفتم به من گفت : ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته ولی من می دونم رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش می شه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم
چهار شنبه : امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند یکی از دخترای اردو از من پرسید : ببخشید آقا دانشکده پرستاری کجاست ؟ من که می دونستم منظورش چیه اما تو کاردرستی خودم موندم که چه طور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده حیف اسمش رو نفهمیدم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم طفلکی گناه داره از عشق من پیر می شه
پنج شنبه : یکی از دوستهای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه می خواد که من بی خیال مینا بشم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رومی دیدم عجب شکوهی و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم و.... مادرم یک هو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه ؟ من که می دونم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج کنم
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اودم که راه بیفتم مادرم گفت : نمی خواد دانشگاه بری امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بیمارستان بگیر
راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم می گن من مشکل روانی دارم
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خک
هستیم ز آلودگی ها کرده پک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی

دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

در این تاریکی شبها
که من در بستر سردم
به یادت خفته ام تنها
در غم را به روی خویش می بندم
تو در خوابی
چه می دانی
که من با یاد چشمانت
چگونه زار می گریم
تو میخندی به احساسم
نمی دانی که من مستم
نمی دانی...
نمی دانی من تنها چگونه بت دل بستم
تو شادی... منم از شادی تو شادم
اما غم چشمان من هرگز تو نمیدانی
میدانم شعرم سرد است
اما این سردی از درد است
تو دردان من را نمیدانی
تو این شعر را نمی خوانی
اگر بودی ...اگر هستی
من این را خوب میدانم
تو هرگز با من نمی مانی
چه مي داني؟
تو از انسان و احساسش چه مي داني
؟چه مي داني كه من از عشق سرشارم ؟
چه مي داني در اين شبهاي تنهايي ميان اين همه غربت دلم شور تو را دارد؟
تو از هق هق چه مي داني؟
چه مي داني كه مدتهاست مرغ دل به عشق كوي تو پر مي زند اينجا؟
چه مي داني پريشان حالي درويش عاشق را در اين هستي بي مستي ؟
تو از تنهايي و گريه...
تو از گم كرده و تكيه
تو از انسان شرمنده
چه مي داني ...؟
چه می دانی در یک کوچه تاریک
درون سایه ها ماندن...
برای دیدن رویت دعاها در دل خواندن...
نمی دانی! نمی فهمی!
نداری غم! تو میخندی!
تو میخندی...من از خنده غمگینم...
در این تاریکی شبها
که من در بستر سردم
به یادت خفته ام تنها
در غم را به روی خویش می بندم
تو در خوابی
چه می دانی
که من با یاد چشمانت
چگونه زار می گریم...چگونه زار میگریم...
بسم الله الرحمن الرحیم
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.
به نقل از وبلاگ روح و رو
ومن خیسم از خیال لبخندی.
دارد باران می بارد
اما
مردمان دیار عافیت پنجره ها را بسته اند
و خورشید را در فانوس به تماشا نشسته اند.
دارد باران میبارد و غمی به وسعت نداشتن هایم
مرا پر از وسوسه ی کوچ می کند.
دارد باران می بارد
و زمین عطر خاک را
به خاطراتم پیوند می زند
_انگار همین چند لحظه ی پیش بود که بعد از هزاران دروغ و شاید همدیگر را در آغوش کشیدیم_
دارد باران می بارد
باران دارد به بیقراری من و نا مهربانی تو می بارد....
نور را پیمودیم، دشت طلا را در نوشتیم.
افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم،
کنار شنزار،آفتابی سایه بار ،مارا نواخت،درنگی کردیم.
برلب پهناور رمز،رویاها را سر بریدیم.
ابری رسید و ما دیده فروبستیم.
ظلمت شکافت،زهره را دیدم وبه ستیغ برآمدیم.
آذرخشی فرود آمدو مارا در نیایش فرو دید.
لرزان گریستیم،خندان گرستیم.
رگباری فرو کوفت:از در همدلی بودیم.
سیاهی رفت ،سر به آبی آسمان سودیم ،در خور آسمان شدیم.
سایه را به دره رها کردیم ،لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم.
سکوت ما بهم پیوست،و ما <ما> شدیم.
تنهایی ماتا دشت طلا دامن کشید.
آفتاب از چهره ی ما ترسید، دریافتیم و خنده زدیم.
نهفتیم و سوختیم.
هرچه بهم تر تنهاتر. از ستیغ جدا شدیم.
من به خاک آمدم ،و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی....
<سهراب سپهری>
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است
که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیا یید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم ....
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !
قیصر امین پور

آنکه دوستش داريم همه گونه حقي بر ما دارد
حتي حق آنکه ديگر دوستمان نداشته باشد
نمي توان از او رنجشي به دل گرفت
بلکه بايد تنها از خود رنجيد
که چرا بايد آنقدر شايسته ي محبت نباشيم که دوست ما را ترک کند ...
و اين خود دردي کشنده است ...









